shaghayegh_h69

عضو
  • تعداد ارسال ها

    43
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد shaghayegh_h69 در مارچ 7

shaghayegh_h69 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است!

اعتبار در سایت

11 Good

1 دنبال کننده

درباره shaghayegh_h69

  • درجه
    کاربر فعال
  1. رمان نیست که داستان هست
  2. عالیه
  3. از وقتی به استامبول اومده بودیم از این خونه خارج نشده بودم اولش که تو خونه زندانی بودم تا ترک کنم بعد از ترک هم بامشاد نمی گذاشت از خونه بیرون برم.خونه به ساحل وصل بود تنها جایی که می رفتم و ارامش می گرفتم.تنها جایی که می تونستم با خیال راحت به روزگار فکر کنم..باید اعتراف می کردم که دلم براش تنگ شده برای جدی بودن هاش برای تیکه های که بهم می انداخت نمی دونستم کجاست و چیکار می کنه هنوز هم دنبال بامداد و بامشاد هست یا بی خیالشون شده..کاش می تونستم یه خبر ازش بگیرم کاش می تونستم بفهمم که حالش خوبه..من از جنس روزگار نبودم، اون یه مرد کامل هست یکی که برای رسیدن به خواسته هاش می جنگه ..ولی من تسلیم شدم خیلی راحت ...تسلیم سرنوشتی که برام رقم خورده بود..به طرف ساحل رفتم حوصله ی این مهمونی رو با ادم های مسخره اش نداشتم.مردی تو ساحل پشت به من رو به دریا ایستاده بود.چند بار پلک زدم نه این امکان نداشت حتما اشتباه می کردم شاید هم خیال بود!جلو رفتم ،پشت مرد ایستادم دستم می لرزید روی شونه ی مرد گذاشتم مرد تکونی خورد و به سمت من برگشت. هر دو مات هم بودم من اما زودتر خودم رو جمع و جور کردم قدمی ازش فاصله گرفتمکلافه سرم رو از نگاه خیره اش پایین انداختم_ببخشید اشتباه گرفتملبم رو روی هم فشردم اصلا نمی دونستم این مردی که هنوز خیره نگاهم می کنه فاسی می فهمه یانه.._امیر بیگسرم رو بلند کردم به بامداد نگاه کردم که به سمت مرد می اومد بهم که رسیدند هم دیگه رو در اغوش کشیدند_امیر خیلی خوش اومدی مرد که فکر می کنم اسمش امیر بیگ بود لبخندی زد که البته از پشت ریش و سبیل بلندش زیاد هم معلوم نبود+ممنونم..این جا خیلی زیباست(به ساحل و باغ اشاره کرد)
  4. از در پشتی وارد باغ شدم چشم هام از تعجب گرد شد تعداد زیادی ادم تو باغ بودن تعدادی نشسته بودند وتعدادی می رقصیدند یعنی بامداد و بامشاد این همه دوست و اشنا تو استامبول داشتند؟!کمی جلوتر رفتم باغ رو به زیبایی تزئین کرده بودند و هر کسی مشغول کاری بود این اولین باری بود که من تو مهمونیایی که بامداد و بامشاد می گرفتند شرکت می کردم.نگاهم که به لباس بعضی از دختر ها می افتاد واقعا خجالت می کشیدم اخه این ها چی بود پوشیده بودین؟یه تیکه پارچه دور خودشون به اسم لباس پیچیده بودند!دستی روی شونه ام نشست.(یا خود خدا این دیگه کی بود؟!)به عقب برگشتم_تابان کوچولوچه خوشگل شدی !این دیگه اخرش بود!!! _چته ؟چرا این طوری نگاهم می کنی؟+مست کردی؟_نه خیر نمی بینی سرحالم+پس حتما یه چیزی تو سرت خورده_اون وقت چرا؟+اخه سابقه نداشته تو از من تعریف کنی و بگی خوشگل شدم_چون جنبه اش رو نداشتی!+من هم محتاج تعریف تو نبودم(به مهمون ها اشاره کردم)این ها کی هستند؟_از دوستان+شما این قدر دوست داشتید؟_ما رو دست کم گرفتی...بیابریم پیش بامدادبه سمتی از باغ اشاره کرد..باهم به سمت بامداد رفتیم، از کنار هر کسی که رد می شدیم بامشاد می ایستاد و من رو به عنوان خواهرش معرفی می کرد تا بالاخره به بامداد رسیدیم که کنار چند تا مرد ایستاده بود و باهاشون حرف می زد بعد از اشنایی با اون مرد ها ازشون فاصله گرفتم اصلا حوصله گوش دادن به حرف های مزخرفشون رو نداشتم.
  5. بامشاد مشتش رو کف دستش کوبید+چی می شد بامداد یه دقیقه دور تر میومدی من این دختره رو ادم می کردم_بامشاد بس کن..کارت رو انجام بده زود بیا +خیلی خب تو برو من هم میامبامداد از اتاق بیرون رفت _چه خبره این جا؟+امشب تولد بامداد هستابروهام رو بالا دادم_خب؟+اماده شو قراره تو مهمونی شرکت کنیمتعجب گفتم:تو مهمونی تولد بامداد؟+بله_چی شده که می خواین من هم شرکت کنم؟+مگه باید چیزی شده باشه؟_چطور قبلا ها نمی ذاشتید بیام؟+قبلا بچه بودی الان بزرگ شدی_من علاقه ای به شرکت تو این مهمونی ندارم+رو اعصاب من باز داری میری ..تا ساعت ۷اماده باش_ای بابا من نمی خوام بیام زوره؟+بله زوره..زود باش اماده شو وگرنه خودم دست به کار می شماز اتاق بیرون رفت.مشتم رو روی تخت کوبیدم چندتا فحش خوشگل بهش دادم و بلند شدم از بین لباس هام یه لباس مسی رنگ که از جنس حریر بود و بلندیش تا مچ پام می رسید رو انتخاب کردم لباس پوشیده و زیبایی بود آرایش کردم و لباس رو پوشیدم موهام رو فر کردم و روی شونه ام ریختم به اینه نگاه کردم همه چیز عالی بود دختری که تو اینه می درخشید هیچ شباهتی با تابان چند ماه پیش نداشت دیگه دست هام نمی لرزید زیر چشمم گود نبود و چاق شده بودم رنگ پوستم روشن شده بود و زمین تا اسمون فرق کرده بودم نمی دونستم باید از ترک کردنم خوشحال می بودم یانه...؟از اتاق بیرون اومدم کسی تو راهرو نبود از پله ها پایین رفتم صدای اهنگی که تو باغ پخش می شد به گوشم می رسید..
  6. در اتاق باز شد. بامشاد، پشت سرش هم بامداد وارد اتاق شد.جیغ کشیدم:کدوم عوضی من رو به تخت بسته؟(بامشاد)_من بستم+غلط کردی زود باش دست هام رو باز کن(بامشاد)_شرمنده همچین کاری نمی تونم بکنم+چرا؟(بامداد)_باید ترک کنی+چی؟(بامشاد)_فکر کنم چند ساعتیه مواد بهش نرسیده خنگ شده...باید ترک کنی فهمیدی؟جیغ کشیدم:من نمی خوام ترک کنم زود دست هام رو باز کن(بامداد)_دست خودت نیست باید این کار رو کنی+ولی من نمی خوام ترک کنم ولم کنید اصلا به شما ها چه؟دست از سرم بردارید(بامشاد)_بمیری هم باید ترک کنی به سمت در رفت_بامداد بریم+بامشاد تو رو خدا وایسا ..بامــــشاد صبر کنبه بامداد نگاه کردم سری تکون داد و به سمت در رفت+بامداد ...بـــــامداد..سرم رو محکم به بالشت کوبیدم این دیگه چه فکر مسخره ای بود که به سرشون زده ..من که می دونم پشت این کارشون یه نقشه ای هست چطور اون موقع که معتاد شدم هیچ عکس العملی نشون ندادند..ای لعنت بهتون من نخوام ترک کنم کی رو باید ببینم؟!!چشم هام رو روی هم فشار دادم کم کم درد استخون هام شروع می شد کم کم حالم خراب می شد دست هام رو مشت کردم ..(پنج ماه بعد)اب رو بستم حوله رو دور تنم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم._کی بهت اجازه داده تو اتاق من بیای؟+پرو نشو_اون که صفت خاص خودته..با حوله کوچیک اب موهام رو گرفتم +تابان زبونت رو کوتاه می کنم ها.._غلط می کنی بلند شد به سمتم اومد +حیف که به بامداد قول دادم کاری باهات نداشته باشم وگرنه..._چه جالب من نمی دونستم بلدی قول بدیعصبی بازوم رو تو مشتش گرفت و به سمت تخت پرتم کرد +می دونی چیه،حالا که فکرش رو می کنم می بینم بد نیست یه درس درست و حسابی بهت بدمآستین هاش رو بالا زد و به سمتم اومد _بامشاد !هر دو به سمت بامداد برگشتیم_امروز کلی کار سرمون ریخته ولش کن
  7. چراغ قوه کوچیکی که بامشاد بهم داده بود رو جلوی پام می انداختم و اروم جلو می رفتم مسیر پر از سنگ ریزه بود و به سختی میشد از تپه بالا رفت (بامشاد)_داری مورچه می شماری؟یالا بیا دیگه +من که کوهنورد نیستم نمی بینی -چطوریه؟_بجای زبون درازی تند تند راه بیا برو بابایی زیر لب بهش گفتم و سعی کردم کمی تند تر راه برم که دفعه یه سنگ زیر پام لغزید.جیغی کشیدم ولی قبل از این که پایین پرت بشم بامداد از پشت من رو گرفت_فقط ادعا دارینفس عمیقی کشیدم و به قیافه خونسرد بامداد نگاه کردم+والا من ادعا نکردم کوهنورد هستم!بامشاد با حالت عصبانی گفت:بامداد ولش کن این نمی دونه که این جا پر از گرگ و جانورهای خطرناک هست..بیا، به جهنم بزار گرگ ها بخورنش از دستش راحت می شیم_اون که گرگ ها باید بخورنش تویی..با اون اخلاق سگیت باهاشون نسبت هم داری!والا!بامشاد به سمتم خیز برداشت که پشت بامداد پریدم (بامداد)_الان وقت این مسخره بازیا نیست..بامشاد تو برو من تابان رو میارمبامشاد نگاه ترسناکی بهم کرد_بعدا به حسابت می رسمدهن کجی براش کردم ،اما وقتی پشتش رو به سمت ما کرد اگه می دید که تیکه بزرگم گوشم بود!بامداد دستم رو گرفت و به جلو کشید_زود باش راه بیفتخلاصه به هر سختی که بود از اون تپه بالا رفتیم تو مسیر پایین اومدن چندین بار پام لیز خورد و نزدیک بود بیفتم که بامداد من رو می گرفت و نمی ذاشت بیوفتم.بالاخره به پایین تپه رسیدیم کمی راه رفتیم و متوجه یک نفر تو تاریکی شدیم به سمتش رفتیم همون کسی بود که می خواست ما رو از مرز رد کنه بقیه مسیر رو با اون همراه بودیم تا نزدیکی های صبح فقط راه رفتیم و تونستیم از مرز رد بشیم البته آسون هم نبود .اون طرف مرز یه ماشین منتظرمون بود بهش که رسیدم سوار شدیم و من دیگه نفهمیدم کجا رفتیم اون قدر خسته بودم که که سه سوته به خواب رفتم.چشم هام رو که باز کردم روی یه تخت خواب یک نفره تو یه اتاق با تم ابی اسمونی و پرده های حریر سفید با وسایل کامل بودم.نیم خیز شدم که بلند بشم اما چیزی مانع بلند شدنم شد به دست هام نگاه کردم هر دو به تخت بسته شده بود.این دیگه چه وضعیه؟برای چی به تخت بسته شده بودم؟_بامــــداد؟؟بامداد؟سعی کردم خودم رو از تخت جدا کنم ولی این قدر محکم بسته شده بود که یه میلی متر هم نمی تونستم تکون بخورم.
  8. از روی تخت خواب بلند شدم لباس هام رو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم.(تابان)سرم رو به پنجره تکیه دادم.نگاهم رو به گنجشک کوچولویی که روی شاخه نشسته بود و برای خودش اواز می خوند دوختم ..صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم ولی نگاهم رو از گنجشک نگرفتم خسته بودم از تماشای ادم های که فقط نقش ادم رو بازی می کردند ولی هر کدوم گرگی بودند و منتظر فرصت تا بدرند._مسخره بازیت رو تموم کن +(سکوت)چونه ام رو تو دستش گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند_وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن+(سکوت)_فکر کردی با این کارهات به جایی می رسی؟پاشو غذات رو بخوردستم رو گرفت و به سمت صندلی کشید _تا اخرین لقمه اش رو می خوری فهمیدی؟+(سکوت)_خیلی خوبه که خفه خون گرفتی و صدات رو اعصابم نیستیه لقمه گرفتم و توی دهانم گذاشتم..چه فرقی داشت اگر حرف می زدم یه عمر گفته بودم و کسی نشنیده بود ...+اخدستم رو روی دهانم گذاشتم ..بامشاد خدا لعنتت کنه اگه مثل ادم اون ردیاب لعنتی که نمی دونم چطور سر از دندون من در اورده بود رو بیرون اورده بودی الان اینقدر دهانم درد نداشت و می تونستم دوتا لقمه غذا بخورم .._چت شد؟+از اون داداشت بپرسبه سمتم خم شد_تاوان کسی که خ*ی*ا*ن*ت می کنه بدتر از این هاستپوزخندی زدم+هه..تو و بامشاد هیچ وقت با من درست رفتار نکردید ..خوبه که الان یه بهانه ای هم داریدبلند شدم و به سمت تخت رفتم روش خوابیدم.بامداد به سمت در رفت_خودت رو برای شب اماده کن از این جا می ریممن که حتی نمی دونستم الان کجا هستیم و معلوم نبود کجا می خوایم بریم ولی مطمئن بودم که قراره از ایران خارج بشیم..بی خیال شونه ام رو بالا انداختم چه فرقی می کرد کجا باشم همه جا با من همین طوری رفتار می کردند!ساعت تقریبا ۹شب بود که بامشاد به سراغم اومد من که همه ی وسایلم تو یه کوله پشتی بود رو برداشتم و باهاشون همراه شدم تا یه مسیری با ماشین رفتیم بعد از اون بامشاد ماشین رو گوشه ای که تو دید نباشه گذاشت و ما پیاده شدیم(بامداد)_بامشاد مطمئنی مسیر درسته؟(بامشاد)+من این جا رو مثل کف دستم می شناسم ..بریمیه تپه تقریبا بزرگ که مسیر ناهمواری داشت پیش رومون بود(بامشاد)+باید تا یک ساعت دیگه اون طرف تپه باشیم پس بجنبید.
  9. در رو باز کردم وداخل رفتم صدای خنده های مامان و رشا می اومد جلوتر رفتم رشا کنار مامان نشسته بود و در مورد اتفاقات و شیطنت هاش تو مدرسه براش می گفت..با صدای قدم های من هر دو سرشون رو بلند کردند_سلام داداشیرشا بلند شد و به سمتم اومد گونه اش رو ب.و.س.ی.دم+چطوری خوشگل خانومخندید_مگه میشه داداشم رو ببینم و بد باشملبخندی زدم +فدات شم...سلام مامان_سلام پسرم ،خوبی عزیزم؟کنار مامان نشستم و روی موهاش رو ب.و.س.ی.دم اون هم پیشونی من رو ب.و.س.ی.د+قربونتون برم خوبم..شما اموزشگاه نرفتید؟_نه امروز کلاس نداشتم نگاهی به چشم هام کرد+چیزی شده؟پلک زدم.._فقط کمی خسته ام سرم رو روی شونه اش گذاشتم_مامان+جانم_وقتی نگران بابا میشی چطوری میشی؟سرش رو به سرم تکیه داد+ دلم آشوب می شه ،انگار که نفسم گرفته و نمی تونم نفس بکشم،کلافه و عصبی هستم چشم هام رو بستم چقدر دقیق حال من رو توصیف می کرد..کمی دیگه پیش مامان نشستم و به اتاقم رفتم .روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم کم کم چشم هام گرم خواب شد و به خواب رفتم.احساس کردم یکی کنارم روی تخت خواب نشست موهام رو از توی پیشونیم کنار زد ..پلک هام رو از هم باز کردم نیم خیز شدم تا بلند بشمبابا دستش رو روی قفسه سینه ام گذاشت_بخواب راحت باشدستی به صورتم کشیدم+سلام بابا_سلام پسرم لبخندی زدم+ببخشید یکی دو روزه کارم زیاد بود نتونستم خونه بیام _من به پسرم اطمینان دارم..+بابا اگه یه روز بفهمی پسرت یه اشتباه کرده چیکار می کنی؟_همه ادم ها اشتباه می کنن مهم اینه که از اشتباهمون درس بگیریم..می دونی روزگار من تو جوانیم خیلی اشتباه ها کردم ولی شاید اگر انجامشون نمی دادم الان این جا نبودم.+ولی شاید اشتباه من گرون برام تموم بشه_هر اشتباهی یه تاوانی دارهدستش رو روی شونه ام گذاشت_نگران نباش ..کافیه به خودت اطمینان داشته باشی همه چیز حل میشه+همیشه دلم می خواست مثل شما باشم_مثل دیگران بودن هنر نیست خودت رو بساز و مثل خودت باشسرم رو تکون دادم+ممنون بابابابا از روی تخت بلند شد_پاشو بریم شام بخوریم مامانت غذای مورد علاقه ات رو درست کرده+چشم شما برید زود میامسری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
  10. آرمان لیوان قهوه رو روی میز گذاشت_چته تو فکری؟به صندلی تکیه دادم+مرخصیت تموم شده؟_اره دیگه خوش گذرونی بسهبه لیوان قهوه زل زدم_روزگار با توامسرم رو بلند کردم+چی؟_چی فکرت رو مشغول کرده که صدای من رو نمی شنوی؟+به بن بست رسیدم_بن بست که برای سرگرد روزگار توتونچی معنا نداره ،داره؟+شاید راه رو اشتباه رفتم_شاید هدفت رو گم کردی!+باید اعتراف کنم که این پرونده پیچیده تر از اون چیزیه که فکرش رو می کردم.._یکم ذهنت رو آزاد کن ،این طوری به نتیجه نمی رسیسرم رو تکون دادم راه حل سخت نبود فقط باید تمرکز می کردم.+از کاویان چه خبر؟_گیر داده که دکتر مرخصش کنه مخ دکتر رو خورده ..احتمالا تا فردا مرخصش کنن+امروز میرم پیشش_فکر خوبیه،کاویان می تونه از این حال و هوا بیرونت بیارهاز روی صندلی بلند شد_من میرم خیلی کار دارم+باشهبه سمت در رفت_آرمان+بله_وقتی نگران هاله میشی چطوری میشی؟به چشم هام نگاه کرد+استرس دارم ..نمی تونم تمرکز کنم ..حوصله هیچ کس رو ندارم و تنها چیزی که ارومم می کنه دیدن یا شنیدن صدای هاله هستبه زمین نگاه کردم چقدر توصیف هاش شبیه حس و حال من بود!از اتاق بیرون رفت..بلند شدم کتم رو پوشیدم و سوییچ ماشینم رو برداشتم از اداره بیرون اومدم کمی پیاده راه رفتم و هوای سرد پاییزی رو نفس کشیدم باید زودتر کاری می کردم دقیقا وقتی که فکر می کردم پسرای فرهادی ایران نیستند ایران بودند و الان معلوم نبود عکس العمل بعدیشون چیه..کمی که راه رفتم یه تاکسی گرفتم و ادرس خونه پدرم رو دادم نیم ساعت بعد از پله های خونه پدرم بالا می رفتم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کمی خودم رو اروم کنم تا مامان مهرماه با دیدنم حال درونم رو ندونه ..ندونه چقدر پسر ۲۹ساله اش تشویش داره و نگران دختری هست که نمی دونه چه اتفاقی براش افتاده..
  11. _اشتباه کردی روزگار...اشتباه کردی..من فکر می کردم تو تنها کسی هستی که می تونه از پس این پرونده بر بیاد اما انگار اشتباه می کردمسرم رو تو دست هام گرفتم+جناب سرهنگ_چی شده معتمد؟+ردیاب رو پیدا کردیمسرم رو بلند کردم و به معتمد نگاه کردم.ردیاب رو که تو یه مشما بود بالا گرفت..قبل از هر چیزی نگاهم به خون روی ردیاب افتاد(سرهنگ قادری)_ردیاب روازمایشگاه بفرست تا خون روی ردیاب رو ازمایش کنند(معتمد)_بله چشمسرهنگ قادری دوباره به من نگاه کرد_چته ماتم گرفتی؟+پیداش می کنم_تو تنها سرنخ این پرونده رو به باد دادی+من تمومش می کنم_می خوام پرونده رو به یکی دیگه بسپارم +جناب سرهنگ_روزگار تو دیگه اون ادمی که این پرونده رو بهش سپردم نیستی..اصلا نمی دونم چته ..+بله حق با شماست من کمی سهل انگاری کردم_تو یک بار شانس حل این پرونده رو داشتی ترجیح می دم بیشتر از این پرونده کش پیدا نکنه+ولی من نمی تونم این پرونده رو به کس دیگه ای بسپارم _چرا؟+چون پای زنم در میونهسرهنگ متعجب ابروهاش رو بالا داد_چی؟سرم رو پایین انداختم _مجبور شدم نمی تونستم در کنار یه دختر نامحرم باشم +تو چیکار کردی روزگار؟هان؟_صیغه محرمیت خوندیمسرم رو بلند کردم و به سرهنگ نگاه کردم اون قدر متعجبشده بود که زبونش بند اومده بود_ببخشید ..این جزء نقشه نبود قول می دم خیلی زود پیداشون کنم فقط یک بار دیگه بهم اعتماد کنید خواهش می کنم به چشم هام نگاه کرد ..می دونستم که می تونم این پرونده رو حل کنم باید این کار رو می کردم کوتاه اومدن و عقب کشیدن جزء خصوصیات من نبود ..هرگز..+با این که از کارت خیلی شوکه شدم ولی بخاطر اطمینانی که تو چشم هات هست قبول می کنم از این فرصتت استفاده کن ..بعدا راجع به کاری که کردی حرف می زنیم.._قول می دم نا امیدتون نکنم...ممنون
  12. اول آرمان رو به خونه اش رسوندم بعد به سمت خونه خودم رفتم نمی دونم چرا دلم آشوب شده بود ،یه جور نگرانی به جونم افتاده بود.پام رو روی پدال فشار دادم نیم ساعت بعد ماشین رو جلوی در خونه پارک کردم و پیاده شدم به سمت در رفتم با کلید در رو باز کردم_تابان...صدای تلوزیون می اومد نفس راحتی کشیدم کتم رو از تنم بیرون اوردم سوییچم رو روی اپن انداختم و جلو رفتم_تابانتلوزیون روشن بود ولی تابان نبود_تابان کجایی؟به اتاق خواب رفتم اون جا هم نبود .شاید دستشویی رفته باشه..در دستشویی رو زدم_تابان این جایی؟صدایی نیومد!در رو باز کردم داخل رفتم . نبود!یک بار دیگه کل خونه روگشتم یعنی کجا رفته؟عصبی دستی به موهام کشیدم و لپ تاپم رو روشن کردم تادوربین های خونه رو چک کنم_وااای....امکان ندارهبامداد وارد خونه من شده و تابان رو با خودش برده تو لحظه آخر قبل از این که از در خارج بشه به سمت دوربین برگشت و پوزخندی زد و از درخارج شد..لیوان روی میز رو به دیوار کوبیدم_لعــــنتی.....لعــــنتی...داشتم دیونه می شدم چقدر راحت تابان رو از دست دادم بدون این که بتونم بامداد و بامشاد رو دست گیر کنم ..وای ..لعنتی...از عصبانیت مشتی به کیسه بوکسم که از سقف اویزون بود زدم..نه ...نه ..باید کاری می کردم،ساعت دقیق رفتن تابان رو چک کردم چند ساعتی می گذشت دقیقا یک ساعت بعد از رفتن من از خونه این اتفاق افتاده بود. شماره یکی از همکار هام رو گرفتم و ازش خواستم رد یاب مهرماه رو چک کنه _جناب سرگرد+بگو اسدی_حوالی جاده _______ رد یاب خاموش شده+ادرس دقیق رو برام بفرست با جناب سرهنگ قادری هماهنگ کن یه تیم بفرسته_بله چشم +اسدی بجنبقطع کردم سوییچ ماشینم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم نباید ریسک می کردم و تابان رو تنها می گذاشتم تابان تنها سرنخ من بود که به راحتی از دستش دادم هیچ وقت فکرش رو نمی کردم بامداد ریسک کنه و تا خونه من برای بردن تابان بیاد.
  13. بامشاد ایستاد پیاده شد در سمت من رو باز کرد بازوم رو گرفت و پیاده ام کرد.به سمت کنار جاده رفت و روی زمین پرتم کرد به این خشونتش عادت داشتم به بامداد نگاه کردم که مثل همیشه خونسرد من رو نگاه می کرد به این خونسردی بامداد هم عادت داشتم! بامشاد از ماشین یه دستگاه کوچیک بیرون اورد و دوباره به طرف من اومد دستگاه رو روی بدنم می چرخوند جلوی صورتم که گرفت دستگاه شروع به بوق زدن کرد ...به بامداد نگاه کردو گفت:_دیدی بهت گفتم من رو به عقب هل داد _نشونت میدم همکاری با یه پلیس چه عواقبی برات داره!از جیبش یه چاقوی ضامن دار بیرون اورد با دست چپش گونه ام رو فشار داد که لب هام از هم باز شد گیج شده بودم نمی دونستم بامشاد می خواد چیکار کنه از سردی چاقو که با زبونم برخورد کرد بدنم لرزید...(روزگار)کاویان خندید _آرمان ماه عسل خوش گذشت؟و شیطون ابروهاش رو بالا انداختآرمان مشتی به شکم کاویان زد+تو یکی خفه که ماه عسل رو زهرمارم کردی_به من چه؟کارت دعوت واست فرستادم که بیای+نه ولی تلافیش رو سرت در میارممن هم خندیدم و گفتم:کی به این دخترمیده(کاویان)_خیلی دلشون هم بخواد پسر به این ماهی(آرمان)_اره چقدر هم ماه هستی(کاویان)_سر من رو شیره نمال سوغاتی چی اوردی ؟(آرمان)_از ماه عسل که سوغاتی نمیارن(کاویان)_نه بابا(آرمان)_به جون تو(کاویان)_به جون عمه ات..!از روی صندلی بلند شدم کاویان بهم نگاه کرد(کاویان)_داداش چرا بلند شدی ؟+باید خونه برم کاردارم(آرمان)_پس من هم سر راهت یه جای پیاده کن (کاویان)_ای بابا تو دیگه کجا می خوای بری؟(آرمان)_به جون تو امشب خونه بابای هاله دعوت هستیم فردا میام پیشت تو هم بهتره استراحت کنی(کاویان)_لازم نکرده تو واسه من نسخه بپیچی(آرمان)_چشم نمی پیچم+آرمان بریم؟(آرمان)_بریمبه سمت در رفتم+کاری داشتی زنگ بزن(کاویان)_برو به سلامت+خداحافظ
  14. صدای در رو شنیدم یعنی روزگار برگشت؟هنوز یک ساعت هم از رفتنش نمی گذره..بلند شدم و به سمت در رفتم _روزگـــنفسم گرفت یه قدم عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم نگاهش رو تو صورتم چرخوند و به سمتم اومد_خوش می گذره؟فقط نگاهش کردم موهام رو از توی صورتم کنار زد_برو لباس هات رو بپوشسریع به سمت اتاق رفتم و لباس های خودم رو که خشک شده بود پوشیدم کوله پشتیم رو برداشتم و به سمت در رفتم ،برگشتم و به عکس روزگار که یک طرف دیوار به طور کامل وصل بود نگاه کردم به چشم های ابی زیباش ،لب و بینی متناسبش اون ته ریش دوست داشتنی وموهایی که تو پیشونیش ریخته بود_ببخشیدسرم رو پایین انداختم و از اتاق بیرون رفتمبه دیوار تکیه داده بود صدای قدم های من رو که شنید سرش رو بلند کرد همیشه خونسرد بود انگار هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداشت به سمت در رفت من هم دنبالش رفتم_خوب این جا ها رو نگاه کن ممکنه دلت تنگ بشه!سرم رو پایین انداختم من دلم برای خونه و وسایل تنگ نمی شد دلم برای روزگار تنگ می شد همین چند ساعت پیش کنارش خوابیده بودم و به صدای قلبش گوش می دادم ولی حالا نمی دونستم بازهم می تونم روزگار رو ببینم یانه...چه سرنوشت تلخــی ...!*کـــــاش می شد قــصه رفتن را وقت گفتن بی صدا تغییر داد..کــــــاش می شد سرنوشت خویــش را خود نوشت و بر کف تقدیر داد..*بازوم رو گرفت و با هم از خونه بیرون رفتیم چقدر خوب می شد اگه روزگار می رسید و همه چیز تموم میشد اما می دونستم این یه آرزوی محال هست..یه شاستی بلند مشکی جلوی خونه پارک بود بامداد من رو سوار کرد و خودش جلو نشست بامشاد هم راننده بود عینک دودی گرون قیمتش رو بالا زد و به سمت من برگشت_چطوری تابان کوچولو ؟؟سرم رو به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم بامشاد ماشین رو روشن کرد و راه افتاد چشم هام رو بستم و با سر انگشتم اشک روی گونه ام رو پاک کردم.نمی دونم چقدر گذشت اما دیگه خارج از شهر بودیم یه جاده ای که میشه گفت خیلی ماشین رد نمی شد و یه جورایی متروک بود.
  15. _چرا تینا رو بیشتر از بقیه می شناسی؟+وقتی تینا خواست بچه اش رو سقط کنه بامشاد من رو با خودش برد تا کنار تینا باشم و از سقط بچه مطمئن بشم برای همین تینا رو بیشتر از بقیه می شناختماز روی تخت خواب بلند شدم لباس هام رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم_کجا می ری؟+می خوام روی مبل بخوابم_همین جا بخوابوبه تخت اشاره کرد به سمت تخت رفتم کنار تابان دراز کشیدم تابان سرش رو روی بازوم گذاشت اروم زمزمه کرد:_هیچ وقت تو زندگیم یه مرد واقعی نبوده حتی توام برای من نیستی ...چشم هام رو بستم و زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم به خواب رفتم .با صدای زنگ موبایلم همون طور که چشم هام بسته بود دستم رو روی پاتختی کشیدم و موبایلم رو برداشتم_بله+زهرمار_کاویان تویی؟+نه روحشم دارم از اون دنیا تماس می گیرم_چته اول صبحی+اول صبح؟؟؟؟؟ بنده خدا ساعت ۱بعد از ظهر هست یکی از چشم هام رو باز کردم_چی؟+دیشب چه غلطی می کردی که تا الان خواب بودی؟روی تخت نشستم به تابان نگاه کردم هنوز خواب بود_یه کاری پیش اومد دور خوابیدم+رفیق شفیق یه سر بیمارستان بیا تو این اتاق دلم پوسید _باشه..یه سر باید برم اداره بعد پیشت میام +باشه منتظرم_خداحافظموبایل رو روی میز گذاشتم و سریع لباس پوشیدم .تابان روی تخت نشست_داری میری؟+بله همه چی تو یخچال هست صبحانه بخوربه سمت در رفتم_روزگارچشم هام رو بستم +تو کوله پشتیت گذاشتم_ممنوناز خونه بیرون اومدم سوار ماشین شدم و به کلانتری رفتم .(تابان)بعد از رفتن روزگار مواد رو تزریق کردم و صبحانه خوردم گلوم به شدت درد می کرد از داروهایی که روزگار برام خریده بود خوردم تا کمی حالم بهتر بشه ..روی مبل نشستم تلوزیون رو روشن کردم اصلا اهل تلوزیون دیدن نبودم اما برای وقت هایی بیکاری خوب بود .